![]() |
![]() |
|
|
شکایت نمی کنم، اما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:42 توسط غریبه |
|
|
سلام آفتاب بي غروب من ! امروز هم مثل ديروز ،مثل هر روز، هوا ،هواي توست! هواي دلم ، هواي باران ! ومن دلم مي خواهد قدم بزنم آهسته وآرام ، در شهر چشمهاي تو ! هنوز هم خوابي ؟ ! يا چشمهاي بي همتايت را بر احساس من بسته اي ؟! قبول ! بر من ببند پلكهاي سرد وساكتت را ! از من دريغ كن نگاه بي شرارت را ! من از تو عطش آشفتگي مي خواهم !كه در روح تو نمي يابم ! من از تو حرارت عشق مي خواهم ،كه ميدانم بيگانه اي با آن! من از تو شور ديوانگي مي خواهم كه افسوس بي بهره اي از آن ! من از تو پيغام مهرباني مي خواهم وافسوس كه خوب ميدانم نخواهم شنيدش! چقدر ما با هم بيگانه ايم ! وچقدر من تلاش مي كنم اين غريبگي را با زلال اشكهايم بيرنگ كنم و نمي دانم چرا دلم مي خواهد اين همه غربت نگاه وترديدهاي شوم تو را تحمل كنم! نميدانم وهر روز دور باطل مي زنم با واژه هاي از آب گذشته ام! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:38 توسط غریبه |
|
|
ناتمام رفتي ! ناتمام نا تمام ! كاش حاشيه ات باقي نمي ماند در ياد من ! كاش بودن تو در حرفهاي باران زده ام ادامه نمي داشت! كاش مهربانيت را از سفره ي دلم جمع مي كردي و مي بردي ! تمام اشكهايم بوي دستهاي تو را ميدهد ! حتي لبخندهاي گاه وبيگاهم ! ناتمام رفتي ! تمام من |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:17 توسط غریبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|